یکشنبه12خرداد92
سلام گل دخترم. امروز صبح وقتی داشتیم برای اداره حاضر می شدیم از خواب بیدار شدی وگفتی: پس غذای من کو؟ فهمیدم خواب دیدی. اومدم بوست کردم و کم کم با هزار تعریف و تمجید لباسات رو پوشیدم. تو راه هم تو بغلم بودی تا اداره بابایی. بعد نشستی تو صندل جلو. کمربندت رو بستم و راه افتادیم. وقتی رسیدیم اداره سریع پیاده شدی و با درسا و پارسا افتادید به جون گل ها. البته درسا راهنماتون بود. منم سریع اومدم و گفتم: م...







